مثل هيچکس


   1   2      >

ساعت 6:22 عصر جمعه 5/11/1386

آدم برفي تو ....


برف و دستات و بخار ...
يه گلولهِ برف بزرگ
يه هويج جاي دماغ
زغال  هم جاي چشمام
از توي باغ دلت
آوردي يه سيب سرخ
گذاشتي تو سينه ام
کشيدي يه قلب سرخ
روسري آبي تو ...
ديگه بود ، شال گردنم ...
رقص موهات زير برف
لرزه انداخت تو تنم
کشيدي رو گونه هام
دستاي يخ زدتو
منم لبخند به لبام
شده بودم محو تو
تو خوابم نمي ديدم
بشم آدم برفي تو


¤ نويسنده: احمد سليماني

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 6:18 عصر جمعه 5/11/1386

 


بي تو On line شبي باز از آن Room گذشتم


همه تن چشم شدم . در پي ID ي تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از
Case وجودم
شدم آن
User ديوانه که بودم
وسط صفحه
Room , Desktop ياد تو درخشيد
Ding صد پنجره پيچيد
شکلکي زرد بخنديد
يادم آمد که شبي با هم از آن
Chat بگذشتيم
Room گشوديم و در آن PM دلخواسته گشتيم
لحظه اي بي خط و پيغام نشستيم
تو و ياهوي کم آهنگ
همه دلداده به يک
Talk بد آهنگ
windows و Hard و Mother Board
آريا دست برآورده به
Keyboard
تو همه راز جهان ريخته در طرز سلامت
من بدنبال معاناي کلامت
يادم آمد که به من گفتي از اين عشق حذر کن
لحظه اي چند بر اين
Room نظر کن
Chat آئينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به
Email ي نگران است
باش فردا که
PM ات با دگران است
تا فراموش کني چندي از اين
Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از
Chat ندانم
ترک
Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که
Email ام به تمناي تو پر زد
مثل
Spam توي Inbox تو نشستم
تو
Delete کردي ولي من نرميدم نه گسستم
باز گفتم که تو 
Hacker ي و من User مستم
تا به دام تو درافتم
Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا
Hack بنمودي . نرميدم . نگسستم
Room ي از پايه فرو ريخت
Hacker ي Ignore تلخي زد و بگريخت
Hard بر مهر تو خنديد
PC از عشق تو هنگيد
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاي دگرهم
نگرفتي دگر از
User بيچاره خبر هم
نکني دگر از آن
Room گذر هم


بي تو اما به چه حالي من از آن Room گذشتم


¤ نويسنده: احمد سليماني

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 4:40 عصر دوشنبه 1/11/1386

 

واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
که در آن دولت خاموشيهاست
شکوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم

¤ نويسنده: احمد سليماني

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 4:38 عصر دوشنبه 1/11/1386

گاه گاهي از دل پائيزي من ياد کن
آذر سرد مرا با خنده اي خرداد کن

کوچه ي احساسم از گام شما گرما گرفت
اين دل پاخورده را از سنگفرش آزاد کن

گوش من پشت نگاه هر لبي دنبال توست
اين سکوت لعنتي را زير لب فرياد کن

همنشين شب نشيني هاي کاغذ با قلم
جايتان خاليست اينجا خاطرم را شاد کن

حرف شيرينت دل هر کوه را خالي کند
کوهکن رحمي به حال تيشه ي فرهاد کن

طعم حسرت مي وزد هر برگ ما را مي برد
عطر بي مهريتان را همدم اين باد کن

من شما را پشت اين آئينه ها گم کرده ام
سنگدل سنگ دلت را خرج اين شياد کن

مي روم اما نگاهي پست سر دارم هنوز
با نگاهي تلخي اين راه را بر باد کن

هر قدم از راه ، دل را تا کجاها مي برد
دل سپردن بعد رفتن را شما بنياد کن

اين غزل از ابتدا تا انتها يک مصرع است
گاه گاهي از دل پائيزي من ياد کن


 


¤ نويسنده: احمد سليماني

نوشته هاي ديگران ( )

ساعت 4:37 عصر دوشنبه 1/11/1386

نيمه شب اواره و بي حس وحا ل


در سرم سوداي جامي بي زبان


پرسه اي اغاز کرديم در خيال


دل به ياد اورد ايام وصال


از جدايي يک دوسالي  مي گذشت


يک دوسا ل از عمر رفت وبر نگشت


دل به ياد اورد " اول بار را


خاطرات اولين ديدار را


ان نظر بازي ان اسرار را


ان دو چشم مست اهو وار را


همچو رازي مبهم و سربسته بود


چون من از تکرار " او هم خسته بود


آمد و هم اشيان شد با منو


همنشين و هم زبان شد  با منو


خسته جان بودم " که جان شد با منو


ناتوان بود و توان شد با منو


دامنش شد خوابگاه خستگي


اين چنين اغاز شد دلبستگي


واي از ان شب زنده داري تا سحر


واي از ان عمري که با او شد به سر


مست او بودم " ز دنيا بي خبر


دم به دم اين عشق مي شد بيشتر


آمد و در خلوتم دمساز شد


گفتگو ها بين ما اغاز شد


گفتمش در عسق پا برجاست دل


گرگشايي چشم دل " زيباست دل


گر تو زورق بان شوي  " درياست دل


بي تو شام بي فرداست دل


دل ز عسق روي تو " حيران شده


در پي عشق تو سرگردان شده


گفت در عشقت وفادرم بدار


من تو رو بس دوست مي دارم" بدان


شوق وصلت را به سر دارم بدان


چون تويي مخمور " خمارم بدان


با تو شادي ميشود غم هاي من


با تو زيبا مي شود فرداي من


گفتمش عشقت به دل افزون شده


دل زجادوي رخت افسون شده


جز تو هر يادي به دل مدفون شده


علم لز زيبايييت مجنون شده


بر لبم بگذاشت " لب يعني خموش


طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش


در سرم جز عشق او سودا نبود


بهر کس " جز او در اين دل جا نبود


ديده جز بر روي او بينا  نبود


همچو عشق من " هيچ گل زيبا نبود


خوبي او شهره ي افاق بود


در نجابت " در نکوهي طاق بود


روزگار اما وفا با ما نداشت


طاقت خوشبختي ما را نداشت


پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت


بي گمان از مرگ ما پروا نداشت


اخر اين قصه هجران بود و بس


حسرت و رنج فراوان " بود و بس


يار ما را از جدايي غم نبود


در غمش مجنون وعاشق کم نبود


بر سر پيمان خود محکم نبود


سهم من از عشق " جز ماتم نبود


با من ديوانه پيمان ساده بست


ساده هم " ان عهد و پيمان را شکست


بي خبر پيمان ياري را گسست


اين خبر ناگاه " پشتم را شکست


ان کبوتر عاقبت از بند رفت


رفت و با دلدار ديگر عهد بست


با که گويم " اون که همخون من است


خصم جان و تشنه ي خون من است


بخت بد بين وصل او قسمت نشد


اين گدا مشمول ان رحمت نشد


ان طلا حاصل به اين قيمت نشد


عاشقان را خوش دلي تقدير نيست


با چنين تقدير بد " تدبير نيست


از غمش با دود و دم " همدم شدم


باده نوش غصه او من شدم


مست و مخمور و خراب از غم شدم


ذره ذره آب گشتم " کم شدم


اخر اتش زد دل ديوانه را


سوخت بي پروا " پر پروانه را


عشق من " از من گذشتي " خوش گذر


بد از اين حتي تو اسمم را نبر


خاطراتم را تو بيرون کن زسر


ديشب از کف رفت " فردا را نگر


آخر اين يک بار از من بشنو پند


بر منو " بر روزگارم دل مبند


عاشقي را دير فهميدي " چه سود


عشق ديرين " گسسته تار و پود


گرچه اب رفته باز ايد به رود


ماهي بيچاره اما مرده بود


بعد از اين هم آشيانت هر کس است


باش با   او                    

ياد تو ما را بس است

¤ نويسنده: احمد سليماني

نوشته هاي ديگران ( )

   1   2      >
3 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[5/11/1386- 6:22 ع] ادم برفي تو ...
[5/11/1386- 6:18 ع] بي تو On line شبي ... طنز نامه
[1/11/1386- 4:40 ع] باران
[1/11/1386- 4:38 ع] دل پائيزي من ...
[1/11/1386- 4:37 ع] نيمه شب
[1/11/1386- 3:58 ع] نوشته شده توسط احمد

خانه
وررود به مديريت
پست الکترونيک
مشخصات من
 RSS 
 Atom 

:: بازديد امروز ::
2
:: بازديد ديروز ::
2
:: کل بازديدها ::
441

:: درباره من ::

مثل هيچکس

احمد سليماني[6]
سلااااااااام! من *احمد*! ~ يه پسر شيطوووون ~!علاقه ي شديدم به (((نت))) باعث شده شامّه ي اينترنتيم قوي شه. بــوي *سايتو* از 10 کيلومتري حس مي کنم! (:D) يه رادار قوي تو مغزم هست که تا شعاع 10 کيلومتري هر دستگاهي رو که به شبکه ي اينترنت متصل باشه رديابي مي کنه!( ~~ باور نمي کني امتحان کن! ~~)* هنوز نمي دونم رشتم چيه*! خيليا به خون من تشنن!( از جمله کساني که به خون من تشنه اند(((..................))) !!! زيادي نرو تو فکر! بي خي!) ممکنه مواقعي پيش بياد که به آي کيوي* اينجانب * شک کني...! يا بهتره بگم وقتي داري به مقدار سلولهاي خاکستري* مغزم * يا به ميزان* آي کيوم *مي فکري، همچنان مغز توام اِرور بده!( سوووووووت بکشه!) بعدشم بگي صد رحمت به آي کيوي حلزون! مي دوني چرا؟؟؟ چون آي کيوي * حلزون * به اپسيلون ميل مي کنه و چون از 0( همون صفر خودمون) بزرگتره! آي کيوي بنده هم همين عدد محبوب، يني صفر مي باشد( هــ...هـــ... هـــ... به آي کيوي خودت بخند... آي کيوم از توام بالاتره! ~ آره خودتو مي گم! ~) نکته ي قابل توجه: هدف از نوشتن اين چرنديات فقط و فقط شناخت *خودت * بود و بس!( ~ حالا شناختي خودتو؟~) (((نه بابا!!! هدفم راه رفتن روي *اعصاب *شما بود و بس و هيچ گونه ارزش قانوني ديگر هم ندارد و نخواهد داشت!

:: خبرنامه وبلاگ ::

نام:

ايميل: